تبليغاتX
دل آرام طوفانی


دل آرام طوفانی

به صبح نخواهی رسید مگر از جاده شب

بيچاره من

  كه بعده تو

    آواره ميشوم...

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 18:25 توسط آرام| |

ما گنهكاريم، آري جرم ما هم عاشقي است

آري اما آنكه آدم هست و عاشق نيست، كيست؟

زندگي بي عشق، اگر باشد،‌ همان جان كندن است

دم به دم جان كندن اي دل كار دشواري است، نيست؟

زندگي بي عشق، اگر باشد، لبي بي خنده است

بر لب بي خنده بايد جاي خنديدن گريست

زندگي بي عشق اگر باشد، هبوطي دائم است

آنكه عاشق نيست،‌ هم اينجا هم آنجا دوزخي است

عشق عين آب ماهي يا هواي آدم است

مي توان اي دوست بي آب و هوا يك عمر زيست؟

تا ابد در پاسخ اين چيستان بي جواب

بر دروديوار مي پيچد طنين چيست؟ چيست؟...

"قيصر امين پور"

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 15:9 توسط آرام| |

 

تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب

بدين سان خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب

تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه

چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب

تماشايي است پيچ و تاب آتش ها ....

خوشا بر من

 كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب

تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب

دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش

چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب

كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟

كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

                                                                

 

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:59 توسط آرام| |

 

 

گاهی ...

تنها بیدار باید بود...

تنها،

باید

بود...

گاهی که قلب پروانه،

بر برگ های سوزنی کاج،

آرام می نشیند،

آرام باید بود ...

گاهی که رودی از گل می بینی جاری است

و ناگهان کسی فریاد می زند :       

«این رود نیست»...

خاموش باید بود....

گاهی که پیرمردی سیاه مست

زان سوی پل خراب بدین سو می آید

و آئینه اش را ،

از جیب جلیقه اش در می آورد

پرتاب می کند در رود،

در پشت کاج پنهان باید شد.

آرام باید بود...

خاموش باید بود

گاهی...

 تنها بیدار باید بود.

تنها

باید

بود...

                                      " ضیاء موحد"

نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:33 توسط آرام| |

 

 

سرد بود آن شب ولی دل راز غم را لو نداد

برف بود آن شب ولی این پنجره ابری نشد

آمد از راه بغض دل آهی کشید و خون گریست

دیدگانم

رعد و برقی زد هجوم آورد باران از ته آنها

سعی دل بیهوده بود و

فاش شد راز تمام قطره ها

مهربان است نیک می دانم

باران...

جور ابری پر زغم را میکشید...

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:48 توسط آرام| |

 

 

 

شب تار است

شب بیمار است

از غریو دریای وحشت زده بیدار است

شب از سایه ها و غریو دریا سرشار است

زیباتر شبی برای دوست داشتن

با چشمان تو مرا به الماس ستار ه ها نیازی نیست

با آسمان بگو.

                                                 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:27 توسط آرام| |

 

 

قطار می رود...

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال 

 در انتظار تو                                     

کنار این قطار رفته ایستاده ام

 و هم چنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:5 توسط آرام| |

  

ببین که جاده نیز

ما را میخواند

و ما هنوز ...

                           

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:23 توسط آرام| |

 

 

 

ابر رقاص دگر بار در آن قله کوه

صورت ماه تو را

در لب چشمه پر آب دو چشم پر بی پلکی من نقش زدست

و اگر چشم به هم بگذارم سیل طغیانگر ویرانیها

همه یاد تو را ذهن مرا

میکند باز خراب

قاصد بی خبرم باز برایم خبر بی کسیم آورده

او زرویم خجل است

نه زرویم به دو چشمان پر از دلهره ام

 او به من میگوید ماه تو شد خاموش روزگار تو شب است

من پر از امیدم و به او میگویم نه عزیز دل من با گذشت از ره شب

صبح خواهد آمد...

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:9 توسط آرام| |


Design By : Night Skin